شیشه پنجره را باران شست . . . از دل من اما چه کسی نقش تو را خواهد شست؟
گر بدین سان زیست باید پست من چه بی شرمم اگر فانوس عمرم را به رسوایی نیاویزم بر بلند کاج خشک کوچه بن بست گر بدین سان زیست باید پاک من چه نا پاکم اگرننشانم از ایمان خود چون کوه یادگاری جاودانه بر تراز بی بقای خاک