تبليغاتX
همه ي عمر دير رسيديم
 

موسي مندلسون، پدر بزرگ آهنگساز شهير آلماني، انساني زشت و عجيب‌الخلقه بود. قدّي بسيار كوتاه و قوزي بد شكل بر پشت داشت. موسي روزي در هامبورگ با تاجري آشنا شد كه دختري بسيار دوست داشتني به نام فرومتژه داشت. موسي در كمال نااميدي، عاشق آن دختر شد، ولي فرومتژه از ظاهر و هيكل از شكل افتاده او منزجر بود. زماني كه قرار شد موسي به شهر خود بازگردد، آخرين شجاعتش را به كار گرفت تا به اتاق دختر برود و از آخرين فرصت براي گفتگو با او استفاده كند. دختر حقيقتاً از زيبايي به فرشته ها شباهت داشت، ولي ابداً به او نگاه نكرد و قلب موسي از اندوه به درد آمد.

 موسي پس از آن كه تلاش فراوان كرد تا صحبت كند، با شرمساري پرسيد:
- آيا مي دانيد كه عقد ازدواج انسانها در آسمان بسته مي شود؟
دختر در حالي كه هنوز به كف اتاق نگاه مي كرد گفت:
- بله، شما چه عقيده اي داريد؟
- من معتقدم كه خداوند در لحظه تولد هر پسري مقرر مي‌كند كه او با كدام دختر ازدواج كند. هنگامي كه من به دنيا آمدم، عروس آينده‌ام را به من نشان دادند، ولي خداوند به من گفت:
- «همسر تو گوژپشت خواهد بود.»
درست همان جا و همان موقع من از ته دل فرياد برآوردم و گفتم:
«اوه خداوندا ! گوژپشت بودن براي يك زن فاجعه است. لطفاً آن قوز را به من بده و هر چي زيبايي است به او عطا كن.»
فرومتژه سرش را بلند كرد و خيره به او نگريست و از تصور چنين واقعه‌اي بر خود لرزيد.
او سالهاي سال همسر فداكار موسي مندلسون بود.
 
+ نوشته شده در یکشنبه سی ام بهمن 1384ساعت 19:42 توسط سپنتا |

 

در بيمارستاني ، دو مرد بيمار در يك اتاق بستري بودند. يكي از بيماران اجازه داشت كه هر روز بعد از ظهر يك ساعت روي تختش بنشيند . اما بيمار ديگر مجبور بود هيچ تكاني نخورد و هميشه پشت به هم‌اتاقيش روي تخت بخوابد.

آنها ساعت‌ها با يكديگر صحبت مي‌كردند، از همسر، خانواده، خانه، سربازي يا تعطيلاتشان با هم حرف مي‌زدند.

هر روز بعد از ظهر ، بيماري كه تختش كنار پنجره بود ، مي‌نشست و تمام چيزهايي كه بيرون از پنجره مي‌ديد براي هم‌اتاقيش توصيف مي‌كرد. بيمار ديگر در مدت اين يك ساعت ، با شنيدن حال و هواي دنياي بيرون ، روحي تازه مي‌گرفت.


اين پنجره ، رو به يك پارك بود كه درياچه زيبايي داشت. مرغابي‌ها و قوها در درياچه شنا مي‌كردند و كودكان با قايقهاي تفريحيشان در آب سر گرم بودند. درختان كهن ، به منظره بيرون ، زيبايي خاصي بخشيده بود و تصويري زيبا از شهر در افق دوردست ديده مي‌شد. همان طور كه مرد كنار پنجره اين جزئيات را توصيف مي‌كرد ، هم‌اتاقيش چشمانش را مي‌بست و اين مناظر را در ذهن خود مجسم مي‌كرد. روزها و هفته‌ها سپري شد.


يك روز صبح ، پرستاري كه براي حمام كردن آنها آب آورده بود ، جسم بي‌جان مرد كنار پنجره را ديد كه با آرامش از دنيا رفته بود . پرستار بسيار ناراحت شد و از مستخدمان بيمارستان خواست كه مرد را از اتاق خارج كنند.


مرد ديگر تقاضا كرد كه تختش را به كنار پنجره منتقل كنند . پرستار اين كار را با رضايت انجام داد و پس از اطمينان از راحتي مرد، اتاق را ترك كرد.آن مرد به آرامي و با درد بسيار ، خود را به سمت پنجره كشاند تا اولين نگاهش را به دنياي بيرون از پنجره بيندازد . بالاخره او مي‌توانست اين دنيا را با چشمان خودش ببيند
در كمال تعجب ، او با يك ديوار مواجه شد.


مرد ، پرستار را صدا زد و پرسيد كه چه چيزي هم‌اتاقيش را وادار مي‌كرده چنين مناظر دل‌انگيزي را براي او توصيف كند؟

پرستار پاسخ داد: شايد او مي‌خواسته به تو قوت قلب بدهد. چون آن مرد اصلا نابينا بود و حتي نمي‌توانست ديوار را ببيند.

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم بهمن 1384ساعت 14:12 توسط سپنتا |

 
خدا گفت : ليلي يك ماجراست ، ماجرايي آكنده از من ، ماجرايي كه بايد بسازيش
شيطان گفت : يك اتفاق است ، بنشين تا بيفتد . آنان كه حرف شيطان را باور كردند . نشستند و ليلي هيچ‌گاه اتفاق نيفتاد . مجنون اما بلند شد، رفت تا ليلي را بسازد  .
خدا گفت : ليلي درد است ، درد زادني نو ، تولدي به دست خويشتن  .
شيطان گفت : آسودگي است ، خيالي‌ست خوش  .
خدا گفت : ليلي رفتن است . عبور است و رد شدن  .
شيطان گفت : ماندن است ، فرو رفتنِ در خود .
خدا گفت : ليلي جست‌وجو است ، ليلي نرسيدن است . نداشتن و بخشيدن  .
شيطان گفت : خواستن است ، گرفتن و تملك  .
خدا گفت : ليلي سخت است ، دير است و دور از دست  .
شيطان گفت : ساده است ، همين‌‌ جايي و دم دست . و دنيا پر شد از ليلي‌هاي زود ، ليلي‌هاي ساده اين‌جايي ، ليلي‌هاي نزديك لحظه‌اي  .
خدا گفت : ليلي زندگي‌ست . زيستني از نوعي ديگر . ليلي جاودانگي شد و شيطان ديگر نبود  .
مجنون زيستني از نوعي ديگر را برگزيد و مي‌دانست كه ليلي تا ابد طول مي‌كشد...
 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1384ساعت 12:16 توسط سپنتا |

 

انسان موفق کسی است که با آجرهایی که به سوی او پرتاب کرده اند بنای محکمی بسازد. افرادی که مثبت اندیش هستند بیش از سایرین امکان موفق شدن در زندگی دارند. نگرش مثبت نه تنها میزان خرسندی را از زندگی بالا میبرد، بلکه در کنش و واکنش دیگران نیز نسبت به ما تاثیر میگذارد. و این تاثیر باعث قابل احترام بودن در نزد افراد خواهد بود .

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1384ساعت 18:48 توسط سپنتا |

با سلام خدمت همه ی دوستان عزیز٬ امیدوارم خوب و خوش و سلامت باشید.

 

امروز می خوام گروهی به اسم ترانه ها رو بهتون معرفی کنم که خودمم یکی از اعضای این گروهم و در واقع اکثریت غریب به اتفاق مطالب وبلاگم رو از ای میل های خوب همین گروه برداشت میکنم.

 

ترانه ها نام یکی از گروه های یاهوست که با عضویت در گروه هر روزه ای میل های خوبی دریافت میکنید که شامل عکسها و مطالب بسیار زیباست. عکسهای خیلی متنوعی هم داره٬ از جمله:

مدل لباس٬ عکسهای طنز٬ کودکان٬ طبیعت٬ پس زمینه برای ویندوز و عکسهای جذاب دیگه

و مطالب ادبی٬ شعر٬ پزشکی٬ کامپیوتر و . . .

حالا لینک های گروه رو اینجا قرار میدم تا در صورت تمایل به عضویت این گروه در بیاید:

 

ç

آدرس سايت ترانه ها

 www.Taranehha.ws , www.Taranehha.com

2

راهنماي گروه

http://www.avayeno.com/g/r.php

?

سايت پشتيباني

http://www.avayeno.com

*

آدرس عضويت در گروه

http://www.avayeno.com/taranehha.php

þ

آدرس ايميل زدن به گروه

Taranehha@yahoogroups.com

«

مدير گروه

 id:   saeed242004 

Y اگر مي خواهيد دوستتان را عضو گروه ترانه ها كنيد لينك http://www.avayeno.com/taranehha.php برايش بفرستيد.

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1384ساعت 19:27 توسط سپنتا |

هر روز به سه نفر اظهار ادب كن
در هر بهار گلي بكار
در حمام آواز بخوان
بي هيچ علت خاصي بگذار بهت خوش بگذرد
بعد از مصرف ، در خمير دندان را ببند
همه لباسهائي را كه ظرف سه سال گذشته نپوشيده اي به خيريه ببخش
شريك زندگي ات را با دقت انتخاب كن ، نود و پنج درصد خوشبختي ها و بدبختي هاي زندگي ات ناشي از همين يك تصميم خواهد بود
ساعتت را پنج دقيقه زودتر تنظيم كن
هرگز اميد را از كسي سلب نكن ، شايد اين تنها چيزي باشد كه دارد
هنگام صرف شام تلويزيون را خاموش كن
در جهت تعالي تلاش كن نه كمال
شرافتمند باش
بيش از حد لازم مهربان باش
عاشق پيشه باش
به ديگران فرصتي دوباره بده ، نه سه باره
مواظب سرعتت باش
كمتر در قيد اين باشه كه چه كسي حق است ،بيشتر در اين قيد باش كه چه چيزي حق است
در اولين نظر فريب نخور
يك ظرف غذاي پرندگان بخر و آن را در جائي قرار بده كه از آشپزخانه ببيني
بگذار همه چيز ساده باشد غر نزن
طوري زندگي كن كه بتوانند روي سنگ قبرت بنويسند متاسف نبود
هرگز آخرين قطعه شيريني را نخور
دوستي پيدا كن كه يك وانت داشته باشد
درخصوص سه دين ديگر به جز دين خودت اطلاعاتي كسب كن
صداي خنده والدينت را روي نوار ضبط كن
از گفتن نمي دانم نترس
ارزش هر لحظه را با فكر كردن به لحظه بعد از دست نده
با عشق ازدواج كن
قهرمان كسي باش
وبه مادرت تلفن كن
+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم بهمن 1384ساعت 16:50 توسط سپنتا |

 

هر گاه فکر کردي گناه کسي آنقدر بزرگ است که نمي تواني او را ببخشي.بدان که آن از کوچکي روح توست نه از بزرگي گناه او.

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم بهمن 1384ساعت 16:46 توسط سپنتا |

belalim

+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم بهمن 1384ساعت 16:42 توسط سپنتا |

امام صادق (ع) می فرمایند:

    "آسمان چهل روز درعزای حسین گریست"

بیا ما هم در این روزها با آسمان هم ناله شویم . . .

شهادت سالار شهیدان آقا اباعبدالله الحسین(ع)

بر تمام شیعیان جهان و عاشقان آن حضرت تسلیت باد.

+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم بهمن 1384ساعت 18:59 توسط سپنتا |

عاشقي روي نامه اش نوشت ليلا، خط زد
نوشت ليلاي عزيزم، خط زد
نوشت عشق من، خط زد
دو، سه بار خط زد
نوشت عشق بي سرانجام من
اينبار خط خطي کرد، پاره کرد
نوشت بهار من، خنده اش گرفت
نوشت جواني من، اخمش گرفت و ابرو درهم کشيد
هر دو را خط زد، هم بهار و هم جواني را
نوشت تهران من، هاي هاي گريست
نوشت ايران من و روي نامه جان داد

+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم بهمن 1384ساعت 18:45 توسط سپنتا |

شنيده‌ بود كه‌ خدا آن‌ بالاست‌ و عمري‌ ديده‌ بود كه‌ دست‌ها رو به‌ آسمان‌ قد مي‌كشد. پس‌ هر شب‌ از پله‌هاي‌ آسمان‌ بالا مي‌رفت، ابرها را كنار مي‌زد، چادر شب‌ آسمان‌ را مي‌تكاند. ماه‌ را بو مي‌كرد و ستاره‌ها را زير و رو.او مي‌گفت: خدا حتماً‌ يك‌ جايي‌ همين‌ جاهاست. و دنبال‌ تخت‌ بزرگي‌ مي‌گشت‌ به‌ نام‌ عرش؛ كه‌ كسي‌ بر آن‌ تكيه‌ زده‌ باشد. او همه‌ آسمان‌ را گشت‌ اما نه‌ تختي‌ بود و نه‌ كسي. نه‌ رد پايي‌ روي‌ ماه‌ بود و نه‌ نشانه‌اي‌ لاي‌ ستاره‌ها.

از آسمان‌ دست‌ كشيد، از جست‌وجوي‌ آن‌ آبي‌ بزرگ‌ هم.آن‌ وقت‌ نگاهش‌ به‌ زمين‌ زير پايش‌ افتاد. زمين‌ پهناور بود و عميق. پس‌ جا داشت‌ كه‌ خدا را در خود پنهان‌ كند.
زمين‌ را كند، ذره‌ذره‌ و لايه‌لايه‌ و هر روز فروتر رفت‌ و فروتر.خاك‌ سرد بود و تاريك‌ و نهايت‌ آن‌ جز يك‌ سياهي‌ بزرگ‌ چيز ديگري‌ نبود.
نه‌ پايين‌ و نه‌ بالا، نه‌ زمين‌ و نه‌ آسمان. خدا را پيدا نكرد. اما هنوز كوه‌ها مانده‌ بود. درياها و دشت‌ها هم. پس‌ گشت‌ و گشت‌ و گشت. پشت‌ كوه‌ها و قعر دريا را، وجب‌ به‌ وجب‌ دشت‌ را. زير تك‌تك‌ همه‌ ريگ‌ها را. لاي‌ همه‌ قلوه‌ سنگ‌ها و قطره‌قطره‌ آب‌ها را. اما خبري‌ نبود، از خدا خبري‌ نبود.نااميد شد از هر چه‌ گشتن‌ بود و هر چه‌ جست‌وجو.آن‌ وقت‌ نسيمي‌ وزيدن‌ گرفت. شايد نسيم‌ فرشته‌ بود كه‌ مي‌گفت‌ خسته‌ نباش‌ كه‌ خستگي‌ مرگ‌ است. هنوز مانده‌ است، وسيع‌ترين‌ و زيباترين‌ و عجيب‌ترين‌ سرزمين‌ هنوز مانده‌ است. سرزمين‌ گمشده‌اي‌ كه‌ نشاني‌اش‌ روي‌ هيچ‌ نقشه‌اي‌ نيست.
نسيم‌ دور او گشت‌ وگفت: اينجا مانده‌ است، اينجا كه‌ نامش‌ تويي. و تازه‌ او خودش‌ را ديد، سرزمين‌ گمشده‌ را ديد.
نسيم‌ دريچه‌ كوچكي‌ را گشود، راه‌ ورود تنها همين‌ بود. و او پا بر دلش‌ گذاشت‌ و وارد شد. خدا آنجا بود. بر عرش‌ تكيه‌ زده‌ بود و او تازه‌ دانست‌ عرشي‌ كه‌ در پي‌ اش‌ بود. همين‌جاست.سال‌ها بعد وقتي‌ كه‌ او به‌ چشم‌هاي‌ خود برگشت. خدا همه‌ جا بود؛ هم‌ در آسمان‌ و هم‌ در زمين. هم‌ زير ريگ‌هاي‌ دشت‌ و هم‌ پشت‌ قلوه‌سنگ‌هاي‌ كوه، هم‌ لاي‌ ستاره‌ها و هم‌ روي‌ ماه
+ نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم بهمن 1384ساعت 18:55 توسط سپنتا |

در خواب كتاب گذشته ام را باز كردم و روزهاي سپري شده عمرم را برگ به برگ مرور كردم . به هر روزي كه نگاه مي كردم ، در كنارش دو جفت جاي پا بود. يكي مال من و يكي مال خدا . جلوتر مي رفتم و روزهاي سپري شده ام را مي ديدم . خاطرات خوب ، خاطرات بد ، زيباييها ، لبخندها ، شيرينيها ، مصيبت ها، ... همه و همه را مي ديدم .
 اما ديدم در كنار بعضي برگها فقط يك جفت جاي پا است . نگاه كردم ، همه سخت ترين روزهاي زندگي ام بودند . روزهايي همراه با تلخي ها ، ترس ها ، درد ها، بيچارگي ها .
با ناراحتي به خدا گفتم : «روز اول تو به من قول دادي كه هيچ گاه مرا تنها نمي گذاري . هيچ وقت مرا به حال خود رها نمي كني و من با اين اعتماد پذيرفتم كه زندگي كنم . چگونه ، چگونه در اين سخت ترين روزهاي زندگي توانستي مرا با رنج ها ، مصيبت ها و دردمندي ها تنها رها كني ؟ چگونه ؟»
خداوند مهربانانه مرا نگاه كرد . لبخندي زد و گفت : « فرزندم ! من به تو قول دادم كه همراهت خواهم بود . در شب و روز ، در تلخي و شادي ، در گرفتاري و خوشبختي .
من به قول خود وفا كردم ،
هرگز تو را تنها نگذاشتم ،
هرگز تو را رها نكردم ،
حتي براي لحظه اي ،
آن جاي پا كه در آن روزهاي سخت مي بيني ، جاي پاي من است ، وقتي كه تو را به دوش كشيده بودم.
+ نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم بهمن 1384ساعت 18:52 توسط سپنتا |

- چنان باش که به همه بتوانی بگوئی چون من باش ! ( کانت )
- اشتباه را محکوم کن نه آنکه اشتباه از او سر زده . ( شکسپیر )
- حرمت اعتبار خود را هرگز در میدان مقایسه خویش بادیگران مشکن . ( نانسی)
- بهترین انتقام فراموشی و بخشش است . ( دیل کارنگی )
- اشکهای دیگران را به نگاههای پراز شادی نمودن بهترین خوشبختی است . (بودا)
- خردمند به کار خویش تکیه میکند و نادان به آرزوی خویش . ( حضرت علی (ع))
+ نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم بهمن 1384ساعت 18:50 توسط سپنتا |

كنفسيوس :
به جاي آنكه به تاريكي لعنت بفرستيد ، يك شمع روشن كنيد.
وئيس لومباردي :
بردن همه چيز نيست ؛ امّا تلاش براي بردن چرا .
مثل آلماني :
            افتادن در گل و لاي ننگ نيست. ننگ در اين است كه آنجا بماني.
فلوبر:
          خوشبختي يعني هماهنگي با حوادث روزگار .
سارنف :
          داشتن پشتكار ، تفاوت ظريف بين شكست و كاميابي است.
لاوس :
          وقتي آنچه داريم مي بخشيم ، آنچه نيازمند آنيم دريافت خواهيم كرد.
ارسطو :
          عاقل آنچه را كه مي داند ، نمي گويد ؛ ولي آنچه را كه مي گويد ، مي داند.
ابوالعلا :
          بايد از بدي كردن بيشتر بترسيم تا بدي ديدن.
منتسكيو :
          انسان همچون رودخانه است ؛ هر چه عميق تر باشد ، آرام تر و متواضع تر است.
پرمودا باترا :
          مشكلات خود را بر ماسه ها بنويسيد و موفقيت هايتان را بر سنگ مرمر.
اپيكور:
          كسي كه از هيچ چيز كوچكي خوشحال نمي شود ، هيچگاه خوشبخت نخواهد شد.
+ نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم بهمن 1384ساعت 18:48 توسط سپنتا |

 
 
به چشمان پريرويان اين شهر
به صد اميد مي بستم نگاهي
مگر يك  تن از اين نا آشنايان
مرا بخشد به  شهر عشق راهي
 
به هر چشمي  به اميدي كه اين اوست
نگاه بي  قرارم خيره مي ماند
يكي هم ، زين همه ناز آفرينان
اميدم را به چشمانم نمي خواند
 
غريبي  بودم و گم كرده راهي
مرا با خود به هر  سويي  كشاندند
شنيدم بارها از رهگذاران
كه زير لب  مرا ديوانه  خواندند
 
ولي  من چشم اميدم نمي خفت
كه  مرغي  آشيان گم كرده بودم
ز  هر بام و دري سر مي كشيدم
به هر  بوم و بري پر مي  گشودم
 
اميد خسته ام از پاي  ننشست
نگاه تشنه ام در جستجو بود
در آن هنگامه ديدار و پرهيز
رسيدم   عاقبت آنجا  كه  او  بود
 
دو تنها و دو سرگردان  ، دو بيكس
زخود بيگانه ، از  هستي رميده
ازين بيدرد مردم ، رو نهفته
شرنگ ناميدي ها  چشيده
دل از بي  همزباني ها شكسته
تن از نا مهرباني ها فسرده
ز حسرت پاي  در  دامن كشيده
به  خلوت ، سر بزير بال  برده
 
دو تنها و دو سرگردان ، دو بيكس
به   خلوتگاه  جان ، با هم نشستند
زبان بي   زباني  را گشودند
سكوت  جاوداني  را شكستند
 
مپرسيد ، اي   سبكباران ، مپرسيد
كه اين ديوانه ی از خود بدر ، كيست؟
چه  گويم! از كه گويم؟ با كه  گويم؟
كه اين ديوانه را از خود خبر نيست
 
به آن لب تشنه مي مانم كه  نا گاه
به دريايي  در افتد بيكرانه
لبي ، از قطره آبي  ، تر نكرده
خورد از  موج  وحشي  تازيانه
 
مپرسيد ، اي  سبكباران ، مپرسيد
مرا با عشق  او تنها گذاريد
غريق  لطف آن  دريا نگاهم 
مرا تنها به   اين  دريا سپاريد
 
فريدون  مشيري
 
+ نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم بهمن 1384ساعت 18:42 توسط سپنتا |

آيا تا به حال به اين موضوع فكر كرده ايد كه چرا بعضى افراد مجذوب شما نمى شوند؟ و گاهى احساس تنهايى مى كنيد؟

چطور مى توان افراد را درك كرد و با جلب اطمينان، آنها را به سوى خود جذب نمود.

چقدر تا به حال به ديگران خوب گوش كرده ايد؟ وقتى طرف مقابلتان از احساس و عملش برايتان حرف مى زند اجازه براى بازگو كردن تمام حرفش را داده ايد؟ چقدر در بين گفته هايش سكوت كرده ايد تا ادامه بدهد؟


آيا توجه كرده ايد كه وقتى شخصى برايتان حرف مى زند و شما احساس او را مى فهميد و سعى مى كنيد اجازه دهيد كه با همان حس، خود را خالى كند، چقدر احساس عزت نفس و دوست داشته شدن وصميميت را به او داده ايد و چقدر از خشمش كاسته ايد. يا وقتى خود را جاى او مى گذاريد و به مسأله نگاه مى كنيد چقدر او را مى فهميد و به او هم احساس فهميده شدن مى دهيد. يا وقتى كه از جملاتى را بيان مى كنيد كه خودش فكر كند وپاسخ گويد چقدر به او در حل مشكلاتش (توسط خودش) و رسيدن به استقلال كمك كرده ايد و يا با حركات غير كلامى و بيان جملات كوتاه تأييدى در بين بيان حرفها و احساسش چقدر به او احساس با ارزش بودن و مهم بودن مى دهيد.

و يا وقتى كه گاهى در جملات خود از فاعل من استفاده مى كنيد و حس خود را بيان مى كنيد، مى بينيد كه چطور اعتماد آنها را به خود جلب كرده ايد و آنها را حتى آماده كرده ايد كه احساسات و گفته هاى شما را بشنوند و درك كنند.

انتظارات شما برايشان قابل احترام خواهند شد، مى بينيد كه چقدر به آنها قدرت مسؤوليت پذيرى مى دهيد.


نكته اى كه در بين گفت وگو هايتان با طرف مقابل بايد به آن توجه كنيد ميزان تمايل يا عدم تمايل شخص براى ادامه گفت وگوهاست.


مثلاً وقتى از جايش بلند مى شود و يا به ساعت نگاه مى كند و يا بيان سرد و بى احساس در مقابل سؤالهايتان دارد متوجه مى شويد كه تمايلى براى ادامه گفت وگو ندارد.


آيا توجه كرده ايد كه چرا در روابط خود با ديگران متوقع مى شويد و يا اصلاً منشأ توقع چيست.


حال چقدر مى خواهيد بشنويد؟ آيا فكر مى كنيد كه ديگران به سمت شما نمى آيند و يا شما را نمى خواهند يا خود كارى مى كنيد كه آنها را از خود فرارى مى دهيد؟

آيا فكر مى كنيد كه ديگران شما را نمى فهمند و به انتظارات شما احترام نمى گذارند يا خود اين فرصت و موقعيت را براى خود نساخته ايد؟

آيا باز هم مى گوييد اعتماد به سختى حاصل مى گردد؟ آيا باز هم نمى توان ديگرى را فهميد؟ چقدر تلاش براى درك ديگرى كرده ايد؟ آيا مى دانيد توجه شما غير مادى ترين و ارزشمند ترين چيزهاست كه مى توانيد ببخشيد.

+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم بهمن 1384ساعت 14:57 توسط سپنتا |

 سهم من از شب
شاید
همان ستاره ای باشد
که همیشه پنهان است
همیشه
همیشه
همیشه


و یا به قول قاصدکها
ستاره ی من
همان است
که پیدا نیست

+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم بهمن 1384ساعت 14:41 توسط سپنتا |

ممکن نيست بدانيم در بازی غريب و هزار رنگ زندگي چه بر سرمان خواهد آمد، ولي تصميم گيری درباره آنچه در درونمان رخ ميدهد ممکن است.
اين که چگونه تفسيرش کنيم، چه با آن بکنيم و آنچه سرانجام از اهميت واقعي برخوردار است، چيزی جز اين نيست .
+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم بهمن 1384ساعت 14:38 توسط سپنتا |

راز زندگي، زيستن در آن است. زندگي ما از ميليون ها لحظه تشكيل شده است‌ كه اين لحظات در راه هاي مختلفي صرف مي شوند. بخشي از آن صرف جستجوي عشق، صلح و هماهنگي و مابقي آن صرف زنده ماندن ما مي شود.

 

اما هيچ لحظه اي بزرگتر و بهتر از زماني نيست كه زندگي را با همه شادي ها و غم هايش كشف كنيم. يعني اين كه يك روز را در همان روز زندگي كنيم، خواه در يك ساختمان مجلل چهار اتاقه زندگي كنيم؛ يا در تلاش براي تهيه اجاره ماهانه خود باشيم، همگي اين قدرت را داريم كه كاملا راضي باشيم و يك زندگي به معناي واقعي را تجربه كنيم.

 

همه ما، اين توانايي را داريم كه هر لحظه را دوست بداريم و شاد باشيم. ما مي توانيم هر روز را به شكلي جديد تجربه كنيم و با اين شروع تازه اين اختيار را داريم كه همه روياهاي خود را به واقعيت مبدل سازيم.

 

هر روز يك امكان جديد است و زندگي كردن يك روز در يك زمان، ما را قادر مي سازد كه كاملا از زندگي لذت ببريم و آن رابه طور كامل زندگي كنيم.

+ نوشته شده در شنبه هشتم بهمن 1384ساعت 19:8 توسط سپنتا |

در مطب دكتر به شدت به صدا درآمد.
دكتر گفت: «در را شكستي! بيا تو.»
در باز شد و دختر كوچولوي نه ساله اي كه خيلي پريشان بود، به طرف دكتر دويد: «آقاي دكتر! مادرم!» و در حالي كه نفس نفس مي زد، ادامه داد: «التماس مي كنم با من بياييد! مادرم خيلي مريض است.»
دكتر گفت: «بايد مادرت را اينجا بياوري، من براي ويزيت به خانه كسي نمي روم.»
دختر گفت: «ولي دكتر، من نمي توانم. اگر شما نياييد او مي ميرد!» و اشك از چشمانش سرازير شد.
دل دكتر به رحم آمد و تصميم گرفت همراه او برود. دختر دكتر را به طرف خانه راهنمايي كرد، جايي كه مادر بيمارش در رختخواب افتاده بود.
دكتر شروع كرد به معاينه و توانست با آمپول و قرص تب او را پايين بياورد و نجاتش دهد. او تمام طول شب را بر بالين زن ماند؛ تا صبح كه علائم بهبود در او ديده شد.
زن به سختي چشمانش را باز كرد و از دكتر به خاطر كاري كه كرده بود تشكر كرد.
دكتر به او گفت: «بايد از دخترت تشكر كني. اگر او نبود حتما مي مردي!»
مادر با تعجب گفت: «ولي دكتر، دختر من سه سال است كه از دنيا رفته!» و به عكس بالاي تختش اشاره كرد.
پاهاي دكتر از ديدن عكس روي ديوار سست شد.
اين همان دختر بود!!
فرشته اي كوچك و زيبا!!
+ نوشته شده در جمعه هفتم بهمن 1384ساعت 18:56 توسط سپنتا |

 پروردگارا ، به من آرامش ده
 تا بپذيرم آنچه را كه نميتوانم تغيير دهم

 دليري ده ، تا تغيير دهم آنچه را كه ميتوانم تغيير دهم

 بينش ده ، تا تفاوت بين اين دو را بدانم

 مرا فهم ده ، تا متوقع نباشم دنيا و مردم آن مطابق ميل من رفتار كنند
.

+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم بهمن 1384ساعت 18:34 توسط سپنتا |

به حرفم گوش کن یارب                     به دردم گوش کن یارب
اگر بیهوده میگویم                                مرا خاموش کن یارب

 

+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم بهمن 1384ساعت 18:31 توسط سپنتا |

 




+ نوشته شده در سه شنبه چهارم بهمن 1384ساعت 19:2 توسط سپنتا |

  تنها يک روز در سراسر حيات کافيست
       نگاه از گذشته برگير و بر آن غبطه مخور
       چرا که از دست رفته است
      در غم آينده نيز مباش؛چرا که هنوز فرا نرسيده است
      زندگی را در همين لحظه بگذران
      و آن را چنان زيبا بيافرين که ارزش به ياد ماندن را داشته باشد
+ نوشته شده در سه شنبه چهارم بهمن 1384ساعت 18:53 توسط سپنتا |

 چگونه می شود قلب داشت اما نبخشيدش؟
 چشم داشت اما فرو افتاده نگاه داشتش؟
 دست داشت اما در قفا پنهان كردش؟
 
 
 چگونه می شود ماسه نبود روان نبود جاری نبود وقتی كه می شود؟؟
 چگونه می شود جوانه نداد شكوفه نداد سبزه نبود وقتی كه می شود؟؟
 چگونه می شود شبنم نبود زلال نبود آيينه نبود وقتی كه می شود؟؟
 چگونه می شود نوازش نبود نوازش نكرد پريشان نكرد وقتی كه می شود؟؟
 چگونه می شود پرنده نبود رها نبود آسمانی نبود وقتی كه می شود؟؟
 چگونه می شود آدمی بود اما در سينه سنگ پروراند؟
 چگونه می شود گوش كرد اما نشنيد؟
 چگونه می شود نگريست اما نديد؟ چگونه می شود زيست اما دوست نداشت؟
 چگونه می شود ادامه داد، اما خالی بود؟
 چگونه می شود بود اما نبود؟
 چگونه می شود اين همه هراسيد؟
 چگونه می شود اين همه تنها بود؟
 چگونه می شود اين همه " من " بود؟
+ نوشته شده در سه شنبه چهارم بهمن 1384ساعت 18:51 توسط سپنتا |

نمیدانی که انسان بودن و ماندن چه دشوارست
چه رنجی میکشد آنکس که انسان است و از احساس سر شار است.
 
دکتر علی شریعتی
+ نوشته شده در دوشنبه سوم بهمن 1384ساعت 19:8 توسط سپنتا |

تو کیستی که من اینگونه بی تو بی تابم؟
شب از هجوم خیالت نمیبرد خوابم
 
تو چیستی که من از موج هر تبسم تو
بسان قایق سرگشته توی طوفانم
                                     فریدون مشیری
+ نوشته شده در یکشنبه دوم بهمن 1384ساعت 18:43 توسط سپنتا |

عميق ترين درد زندگی مردن نيست بلکه نداشتن کسی است که الفبای دوست داشتن را برايت تکرار کند و تو از او رسم محبت بياموزی.
عميق ترين درد زندگی مردن نيست بلکه گذاشتن سدی در برابر روديست که از چشمانت جاری است.
عميق ترين درد زندگی مردن نيست بلکه پنهان کردن قلبی است که به اسفناک ترين حالت شکسته است.
عميق ترين درد زندگی مردن نيست بلکه نداشتن شانه های محکمی است که بتوانی به آن تکيه کنی و از غم زندگی برايش اشک بريزی.
 
 
 
عميق ترين درد زندگی مردن نيست بلکه ناتمام ماندن قشنگترين داستان زندگی است که مجبوری آخرش را با جدايی به سرانجام برسانی.
عميق ترين درد زندگی مردن نيست بلکه نداشتن يک همراه واقعيست که در سخت ترين شرايط همدم تو باشد.
عميق ترين درد زندگی مردن نيست بلکه به دست فراموشی سپردن قشنگ ترين احساس زندگی است.
عميق ترين درد زندگی مردن نيست بلکه يخ بستن وجود آدمها و بستن چشمهاست.
+ نوشته شده در شنبه یکم بهمن 1384ساعت 18:35 توسط سپنتا |

جيرجيركه به آقا خرسه گفت : من عاشقت شدم. خرسه گفت الان وقت خواب زمستونيمه وقتي بيدار شدم در موردش حرف مي زنيم.
 
 
 
خرس وقتي از خواب بيدار شد دنبال جيرجيرك خانوم گشت اما پيداش نكرد... ! آخه اون نمي دونست جيرجيركا فقط سه روز عمر مي كنن. ...!!!
+ نوشته شده در شنبه یکم بهمن 1384ساعت 18:29 توسط سپنتا |