تبليغاتX
همه ي عمر دير رسيديم

 

 یا مقلٌب القلوب والابصار

یا مدبٌر اللٌیل والنٌهار

یا محوٌل الحول والاحوال

حوٌل حالنا الی احسن الحال

 

 

عید باستانی نوروز رو به همه ی شما دوستان عزیزم تبریک میگم و امیدوارم تعطیلات رو در کنار خانواده خوب و عزیزتون به جشن و شادی بشینید و سپنتا رو تو شادیاتون شریک بدونید.

 

راستی بچه ها این آخرین پست من تو سال ۸۴ بود و پست بعدی رو اگه خدا خواست و عمری بود بعد از تعطیلات نوروزی تقدیمتون می کنم. امٌا کامنتا رو چک می کنما ( نه اینکه خیلی کامنت دارم).

منتظر نظرات خوبتون هستم٬ فدای همه شما٬ سپنتا

 

¤ علی یارتون ¤ حق نگهدارتون ¤

+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم اسفند 1384ساعت 11:54 توسط سپنتا |

این شعر فریدون مشیری رو خیلی دوس دارم٫ مخصوصا اینکه داریوش خوندتش

 

 بوي باران بوي سبزه بوي خاك
شاخه هاي شسته باران خورده پاك
آسمان آبي و ابر سپيد
 برگهاي سبز بيد
عطر نرگس رقص باد
نغمه شوق پرستو هاي شاد
خلوت گرم كبوترهاي مست
 نرم نرمك مي رسد اينك
بهار
خوش به حال روزگار
 خوش به حال چشمه ها و دشت ها
خوش به حال دانه ها و سبزه ها
خوش به حال غنچه هاي نيمه باز
 خوش به حال دختر ميخك كه مي خندد به ناز
 خوش به حال جام لبريز از شراب
 خوش به حال آفتاب
 اي دل من گرچه در اين روزگار
 جامه رنگين نمي پوشي به كام
باده رنگين نمي نوشي ز جام
 نقل و سبزه در ميان سفره نيست
 جامت از ان مي  كه مي بايد تهي است
اي دريغ از تو اگر چون گل نرقصي با نسيم
اي دريغ از من اگر مستم نسازد آفتاب
 اي دريغ از ما اگر كامي نگيريم از
بهار
 گر نكوبي شيشه غم را به سنگ
 هفت رنگش ميشود هفتاد رنگ
.

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1384ساعت 20:53 توسط سپنتا |

  
در تعطيلات كريسمس، در يك بعد از ظهر سرد زمستاني، پسر شش هفت ساله‌اي جلوي ويترين مغازه‌اي ايستاده بود. او كفش به پا نداشت و لباسهايش پاره پوره بودند. زن جواني از آنجا مي‌گذشت. همين كه چشمش به پسرك افتاد، آرزو و اشتياق را در چشمهاي آبي او خواند. دست كودك را گرفت و داخل مغازه برد و برايش كفش و يك دست لباس گرمكن خريد.
آنها بيرون آمدند و زن جوان به پسرك گفت
حالا به خانه برگرد. انشالله كه تعطيلات شاد و خوبي داشته باشي پسرك سرش را بالا آورد، نگاهي به او كرد و پرسيد: «خانم! شما خدا هستيد؟
زن جوان لبخندي زد و گفت: «نه پسرم. من فقط يكي از بندگان او هستم
پسرك گفت: «مطمئن بودم با او نسبتي داريد.
 
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم اسفند 1384ساعت 19:28 توسط سپنتا |

سلام دوستان خوبم٬ امیدوارم حالتون خوب باشه

 

با عرض معذرت از تمام ۹۸۵۲۱ خواننده ی وبلاگم

آخه این مدت خیلی گرفتار بودم و متاسفانه نتونستم آپ کنم.

دیگه شرمندم٬ این شعر زیبا هم تقدیم به دوستان خوبم:

 

گوش کن

          یک نفر
                   آنطرف پنجره بسته
                                          تو را می خواند
و نسیم
       لای این پرده آویخته را می کاود
                                                تا تو را در یابد
نور خورشید که از منزل پر مهر خدا آمده است
لب درگاه تو
                   در یک قدمی می ماند
قلب این پنجره از دست غم پرده
                                         به تنگ آمده است
پرده را برداریم
                    دل این پنجره را باز کنیم
تا که آن نور سپید
                      به سلامی آرام
لب این قفل گره خورده به چشمان تو را باز کند
 
 
گوش کن
           یک نفر در تو
                             تو را می خواند
و خدایت آرام
                  در دل تنگ تو
                                      آهسته تو را می کاود
+ نوشته شده در پنجشنبه هجدهم اسفند 1384ساعت 16:20 توسط سپنتا |

درد


در طی این هفت ماه درد بی پایان، برای اولین بار به خواب عمیقی فرو رفته بود و خواب می دید. فرشته ای آمد وگفت: تو را، بر دو بخش خواهم کرد. بخشی را، به یادگار بر زمین خواهم گذاشت، و بخشی را با خود خواهم برد.
لبخندی بر لبش نشست. دردش تمام شد. رفت.



وطن


زمانی عاشق شده بود که هنوز نه زبان بلد بود و نه به درستی میدانست که کجا و برای چه آمده. ولی زمانی فهمید، که هم زبان بلد بود و هم می دانست که کجا و به چه منظور آمده. او حتی درک کرده بود که مردم این سرزمین به چه زبانی، در کجا، چگونه و به چه منظور عبادت می کنند. دیگر به رنگ موهایش هم توجهی نداشت و با آنکه آخرین روز آخرین هفته سال بود، منتظر تبریک هیچ یک از هموطنانش نبود.

پس از پوشیدن کت مشکی، نگاهی به آینه کرده بود و متوجه شده بود که چهره اش هیچ شباهتی به عکس شناسنامه اش ندارد. برای شرکت در مراسم پایان سال از خانه خارج شد. شناسنامه اش را در اولین سطل زباله انداخت و دیگر هیچگاه به زبان مادری صحبت نکرد!


معامله


مرد مو سفید وقتی رسید که دخترک می خندید. خندهایش را دید و به خود لرزید. قرار داد خرید کلیه را امضا کرد و چکش را هم کشید. خارج که شد، نفسی کشید و خندید. دخترک ماند و چک و پس انداز سه ماه فاحشگی. او هنوز برای خرید قلب انتظار می کشید.

 

+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم اسفند 1384ساعت 15:34 توسط سپنتا |

سلام مهربون
 
توی یه موزه ی معروف که با سنگ های مرمر کف پوش شده بود, مجسمه بسیار زیبای مرمرینی به نمایش گذاشته شده بودند که مردم از راه های دورو نزدیک واسه دیدنش به اونجا می اومدن.
و کسی نبود که اونو ببینه و لب به تحسین باز نکنه
یه شب سنگ مرمری که کف پوش اون سالن بود؛ با مجسمه؛ شروع به حرف زدن کرد و گفت:
"این؛ منصفانه نیست!
چرا همه پا روی من می ذارن تا تورو تحسین کنن؟!
مگه یادت نیست؟!
ما هر دومون  توی یه معدن بودیم,مگه نه؟
این عادلانه نیست!
من خیلی شاکیم!"
مجسمه لبخندی زد و آروم گفت:
"یادته روزی که مجسمه ساز خواست روت کار کنه, چقدر سرسختی  و مقاومت کردی؟"
سنگ پاسخ داد:
"آره ؛آخه ابزارش به من آسیب میرسوند."
آخه گمون کردم می خواد آزارم بده.
آخه تحمل اون همه دردو رنج رو نداشتم."
و مجسمه با همون آرامش و لبخند ملیح ادامه داد که:
"ولی من فکر کردم که به طور حتم می خواد ازم چیز بی نظیری بسازه.
به طور حتم بناست به یه شاهکار تبدیل بشم .
به طور حتم در پی این رنج ؛گنجی هست.
پس بهش گفتم :
"هرچی میخوای ضربه بزن ؛بتراش و صیقل بده!"
و درد کارهاش و لطمه هائی رو که ابزارش به من می زدن رو به جون خریدم.
و هر چی بیشتر می شدن؛بیشتر تاب می آوردم تا زیباتر بشم!
پس امروز نمی تونی دیگران رو سرزنش کنی که چرا روی تو پا میذارن و بی توجه عبور می کنن."
آره عزیز دلم!رنج و سختی ها هدایای خالق مهربون هستیه به من و تو .
و یادمون باشه قراره اون قدر خوشگل بشیم که خودمون هم نمی تونیم از الان باور و تصور کنیم.
پس بیا ازین به بعد به هر مسئله و مشکلی سلام کنیم و بگیم:"خوش اومدی"
و از خودمون بپرسیم :
"این بار اون لطیف بزرگ چه موهبت و هدیه ای برامون فرستاده؟"
 
منبع: مجله ی موفقیت
+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم اسفند 1384ساعت 15:24 توسط سپنتا |

 

دوست معمولي هيچگاه نميتواند گريه تورا ببيند.
دوست واقعي شانه هايش از گريه تو تر خواهد بود
.
دوست معمولي اسم کوچک والدين تو را نميداند
.
دوست واقعي شايد تلفن آنها را جايي نوشته باشد
.
دوست معمولي يک جعبه شکلات براي مهماني تو ميآورد
.
دوست واقعي زودتر به کمک تو مي آيد و تا دير وقت براي تميز کردن ميماند
.
دوست معمولي از دير تماس گرفتن تو دلگير و ناراحت ميشود
.
دوست واقعي ميپرسد چرا نتوانستي زودتر تماس بگيري؟

دوست معمولي دوست دارد به مشکلات تو گوش کند
.
دوست واقعي سعي در حل آنها ميکند
.
دوست معمولي مانند يک مهمان عمل ميکندو منتظر ميماند تا از او پذيرايي کني
.
دوست واقعي به سوي يخچال رفته و از خود پذيرايي ميکند
.
دوست معمولي مي پندارد که دوستي شما بعد از يک مرافعه تمام مي شود
.
دوست واقعي ميداند که بعد از يک مرافعه دوستي محکمتر ميشود
.


دوست واقعي کسي است که وقتي همه تو را ترک کرده اند با تو مي ماند.

 

+ نوشته شده در چهارشنبه سوم اسفند 1384ساعت 13:50 توسط سپنتا |

دل من تنها بود
 دل من هرزه نبود
 دل من عادت داشت
 که بماند يک جا
 به کجا؟
 معلوم است
 به در خانه ي تو
 دل من عادت داشت
 که بماند آن جا
 پشت يک پرده تور
 که تو هرروز آن را
 به کناري بزني


 دل من ساکن ديوارو دري
 که تو هرروز از آن مي گذري
 دل من ساکن دستان تو بود
 دل من گوشه يک باغچه بود
 که تو هرروز به آن مي نگري
 دل من راديدي؟
 ساکن کفش تو بود
 يادت هست؟
...............

+ نوشته شده در سه شنبه دوم اسفند 1384ساعت 14:17 توسط سپنتا |