تبليغاتX
همه ي عمر دير رسيديم

 

آموخته ام ... که هیچ کس در نظر ما کامل نیست تا زمانی که عاشق بشویم.

آموخته ام ... که زندگی دشوار است، اما من از او سخت ترم.

آموخته ام ... که فرصتها هیچ گاه از بین نمی روند، بلکه شخص دیگری فرصت از دست داده ما را تصاحب خواهد کرد.

آموخته ام ... که لبخند ارزانترین راهی است که می شود با آن، نگاه را وسعت داد.

آموخته ام ... که نمی توانم احساسم را انتخاب کنم، اما می توانم نحوه برخورد با آنرا انتخاب کنم..

آموخته ام ... که همه می خواهند روی قله کوه زندگی کنند، اما تمام شادی ها و پیشرفتها وقتی رخ می دهد که در حال بالا رفتن از کوه هستید.

آموخته ام ... که کوتاهترین زمانی که من مجبور به کار هستم، بیشترین کارها و وظایف را باید انجام دهم.

 

منبع: www.khalvat.com

 

+ نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم فروردین 1385ساعت 18:15 توسط سپنتا |

 

لطفا برای دیدن عکس ها روی لینک های زیر کلیک کنید.

 

http://www.vitorm.webhs.org/blog/wp-content/images/imagem_pub_01.jpg

http://www.vitorm.webhs.org/blog/wp-content/images/imagem_pub_02.jpg

http://www.vitorm.webhs.org/blog/wp-content/images/imagem_pub_03.jpg

http://www.vitorm.webhs.org/blog/wp-content/images/imagem_pub_04.jpg

http://www.vitorm.webhs.org/blog/wp-content/images/imagem_pub_05.jpg

 

اگه به عکسا با دقت نگاه کنید چهره های انسان رو مشاهده می کنید (البته اگه بدون دقت نگاه کنید هم مشاهده می کنید  )

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1385ساعت 15:16 توسط سپنتا |

 
هر روز خدا هر چند كه ناله كنيم ... هر چند كه دلگير شويم و هر چند كه شادي كودكانه كنيم باز هم بر مدار قدرتش مي چرخيم.. گاه با خودم مي گويم چه سخت است رويگردان بودنش ... شكايت بردن از او به كسي ميسر نيست .. احساس باتلاق در يك جزيره به آدم دست مي دهد ...
 
 
به بزكهاي هر روزه زندگي هم گاهي نياز هست دلم را خوش كنم اما زماني مي رسد كه ابتذال زندگي فرار مي كند از دستهاي من... .. ميان هر چند نفر كه باشم باز احساس خشك تنهايي رهايم نمي كند ... كجاست جاي رسيدن و پهن كردن يك فرش و بي خيال نشستن و گوش دادن به صداي شستن يك ظرف زير شير مجاور . . .
 
+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم فروردین 1385ساعت 19:14 توسط سپنتا |

 

سلام دوستان گلم٬ پست امروزم مربوط میشه به زیباترین شعر استاد فریدون مشیری ( البته این نظر شخصی خودمه ) به نام کوچه.

 

یه سورپرایز بزرگ هم براتون دارم. با کلیک روی لینکی که در پایان همین پست قرار میدم میتونید شعر کوچه رو با صدای گرم خود استاد گوش بدید.

 

بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم

همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم

شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم

شدم آن عاشق ديوانه که بودم

در نهانخانه جانم گل ياد تو درخشيد

باغ صد خاطره خنديد عطر صد خاطره پيچيد;

((يادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتيم

پر گشوديم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم

ساعتی بر لب آن جوی نشستیم

تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت

من همه محو تماشای نگاهت

آسمان صاف و شب آرام

بخت خندان و زمان رام

خوشه ماه فروريخته در آب

شاخه ها دست برآورده به مهتاب

شب و صحرا و گل سنگ

همه دل داده به آوای شباهنگ))

يادم آید تو به من گفتی: ((از اين عشق حذرکن

لحظه ای چند بر اين آب نظر کن

آب آینه عشق گذران است

تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است

باش فردا که دلت با دگران است

تا فراموش کنی چندی از اين شهر سفر کن))

با تو گفتم: ((حذر از عشق ندانم

سفر از پيش تو هرگز نتوانم

روز اول که دل من به تمنای تو پر زد

چون کبو تر لب بام تو نشستم

تو به من سنگ زدی من نه رمیدم نه گسستم))

باز گفتم که: ((تو صیادی و من آهوی دشتم

تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم

سفر از پيش تو هرگز نتوانم نتوانم))

اشکی از شاخه فرو ریخت

مرغ شب ناله تلخی زد و بگریخت

اشک در چشم تو لرزید

ماه بر عشق تو خندید

یادم آید که دگر از تو جوابی نشنیدم

پای در دامن اندوه کشیدم نگسستم نرمیدم

رفت در ظلمت غم

آن شب و شبهای دگر هم

نگرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم

نکنی دگر از آن کوچه گذر هم

بی تو اما به چه حالی

من از آن کوچه گذشتم؟!

 

شعر کوچه با صدای فریدون مشیری

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم فروردین 1385ساعت 13:48 توسط سپنتا |

 
ما اطمینان داریم که همیشه فردایی هست تا خطایی را جبران کنیم.همیشه روز دیگری خواهد بود تا عشقمان را نسبت به دیگران ابراز کنیم
 
.اما اگر امروز تنها روزی باشد که برایمان باقی مانده است، آیا بهتر نیست همین امروز به عزیزان خود بگوییم دوستشان داریم.؟
 
پس امروز به عزیزان خود نزدیک شوید و در گوششان نجوا کنید:
                                                                     
                                                              دوستتان دارم و همیشه برایم عزیز هستید
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم فروردین 1385ساعت 13:29 توسط سپنتا |

 
سلام
 
او را می شناسی؟ همان را می گویم که وجودت مدیون اوست .
او بیمار است . او در رنج است .او از ثمره های وجودش در رنج
است .
من میدانم . او هیچ نمی گوید اما از نگاهش قلبش را می توان
خواند . چشمانش رازدار خوبی نیست .
 
 
                       

           

 
هیچ کار از من برنمی آید .
او به شما دلبسته است .
قدرش را بدانید .
بیشتر قدرش را بدانید .
قلبش شیشه است اگر بشکند
 
... شناختیش ؟ مادرت را می گویم.
 
+ نوشته شده در شنبه نوزدهم فروردین 1385ساعت 20:44 توسط سپنتا |

 

این ترانه یکی از دوست داشتنی ترین ترانه هاییه که شنیدم. استاد احمدرضا نبی  زاده شاگرد استاد بزرگ فرامرز اصلانی زحمت خوندنشو کشیده و راستیتش نمیدونم شاعر این ترانه ی دلنشین کیه؟

 

اگه شما میدونید لطفاً به منم بگید٬ حالا زمزمه کنید و برید فضا:

 

واسه من گل نفرست دیگه دوست ندارم
 
نمی خوام گذشته ها رو باز به خاطر بیارم
 
می دونی میون ما هر چی بود گذشت و رفت
 
اون بهار آشنایی خیلی زود گذشت و رفت
 
دیگه از دوست دارم حرفی نزن
 
آخه عشقی نیست میون تو و من
 
من و تو بنده این ما و منیم
 
اما عشق یعنی با هم یکی شدن
 
از دلم می پرسم آیا تو رو می بینم دوباره؟
 
می پیچه صدات تو گوشم که با خنده می گی آره
 
خنده های تو فریب ٬ گریه های تو دروغ
 
تو چی بودی واسه من؟ یه چراغ بی فروغ
 
دیگه از دوست دارم حرفی نزن
 
آخه عشقی نیست میون تو ومن
 
من و تو بنده این ما و منیم
 
اما عشق یعنی با هم یکی شدن
 
+ نوشته شده در جمعه هجدهم فروردین 1385ساعت 18:44 توسط سپنتا |

 

چي مي شد اگه خدا امروز وقت نداشت به ما بركت بده چرا كه ديروز ما وقت نكرديم از او تشكر كنيم

چي مي شد اگه خدا فردا ديگه ما را هدايت نمي كرد چون امروز اطاعتش نكرديم

چي مي شد اگه خدا امروز با ما همراه نبود چرا كه امروز قادر به دركش نبوديم

چي مي شد ديگه هرگز شكو فا شدن گلي را نمي ديديم چرا كه وقتي خدا بارون فرستاده بود گله كرديم

چي مي شد اگه خدا عشق و مراقبتش را از ما دريغ مي كرد چرا كه ما از محبت ورزيدن به ديگران دريغ كرديم

چي مي شد اگه خدا فردا كتاب مقدسش را از ما مي گرفت چرا كه امروز فرصت نكرديم آنرا بخوانيم

چي مي شد اگه خدا در خا نه اش را مي بست چون ما در قلبهاي خود را بسته ايم

چي مي شد اگه خدا امروز به حرفهايمان گوش نمي داد چون ديروز به دستوراتش خوب عمل نكرديم

چي مي شد اگه خدا خواسته هايمان را بي پاسخ مي گذاشت چون فراموشش كرديم

و چي مي شد اگه

و چي مي شه اگه ما از اين مطالب به سادگي بگذريم ؟

+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم فروردین 1385ساعت 16:38 توسط سپنتا |

 
روزي، بر فراز چراگاهي بزرگ ،  گوسفندي  با بره اش  در  حال چرا كردن بودند. عقابي بالاي سر اين دو چرخ مي زد و با چشماني پر از گرسنگي گوسفند وبره اش را بر انداز مي كرد و مي خواست به پايين بيايد
 و شكارش  را بگيرد. اما در همين حين عقاب ديگري در آسمان پديدار شد و بر بالاي سر گوسفند و بره به پرواز درآمد .
هنگامي كه اين دو رقيب همديگر را ديدند با فرياد هاي خشم آلود جنگي تمام عيار را آغاز كردند . گوسفند نگاهي  به بالاي سر خود انداخت و شگفت زده  شد. سپس به بره ي خود رو كرد و گفت :
 
" چه شگفت كودك من!   اين دو پرنده  شكوهمند با  هم  نبرد  مي كنند  تا از مقدار بيشتري از آسمان  بهره مند  شوند ! آيا  وسعت اين  فضاي بيكرانه  براي هر دوي اينها كافي نيست؟ بره ي كوچك من!  اي كاش  هر چه زود تر بين برادران  بالدارت صلح و دوستي بر قرار باشد!"
 
و بره در حالی که معصومانه به آن دو عقاب می نگریست این آرزو را در قلب ک.چک خود تکرار کرد.
 
                                                                            (جبران خلیل جبران) 
 
+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم فروردین 1385ساعت 14:52 توسط سپنتا |

 

همه ما انسانها سیرتی الهی داریم

 

. خود واقعی ما خداگونه است ، ولی با نادیده گرفتن آن وتوجه به امور بی اهمیت ، از این خود مقدس دور می شویم . آن قدر دور که کاملا متفاوت می شویم از خود واقعیمان و تو دوست من ، چه قدر شبیه خودت می شوی وقتی.........

 

 * نا مهربانی ها را با مهربانی پاسخ می دهی .
*
به چهره های عبوس و اخمو لبخند هدیه می دهی .
*
فریادهای حاکی از عصبانیت را با صدای بلند سکوت ، خاموش می کنی.
*
در تمام کارهایت فقط به خدا توکل می کنی .
*
بار همه زندیگیت را به خدا می سپاری .
*
هر روز صبح تصمیم می گیری بهتر از دیروز زندگی کنی .
*
به جای ترسیدن از موانع ومشکلات ، با شور و شادی به راههایی فکر می کنی که تو را به موفقیت می رسانند.
*
ایمان داری که خواستن ، توانستن است.
*
برای کمک به دیگران سر از پا نمی شناسی .
*
همیشه به خیر و صلاح مردم کار می کنی .
*
برای بد خواهانت برکت می طلبی .
*
برای کوچکترین نعمتها هم خدا را شکر می کنی ( می دانم که هیچ نعمتی را کوچک نمی دانی )
*
برای درگذشتگان طلب رحمت می کنی .
*
از عزیزان از دست رفته به نیکی یاد می کنی .
*
وقتی که میشنوی شخصی پشت سرت بد گویی کرده است ، تمام صفات خوب آن شخص را برای همه می گویی .
*
هر روز خودت را با ترازوی پسری که در کنار ترازویش با جدیت در سرما وگرما درس می خواند ، وزن می کنی و آن کوچولوی درسخوان هر روز با تعجب فکر می کند که آیا این آدم هر روز وزنش فرق می کند؟ اما از این کار تو خوشحال می شود.
*
گلها را آب می دهی و برگهای زرد وخشک آنها را جدا می کنی.
*
هر روز به همسرت می گویی : چه قدر خوشبخت هستم که تو را دارم .
*
صبحهای زود- با شادی وامید به روزی خوب - از خواب بیدار می شوی.
*
اهداف بلند مدت و کوتاه مدت زندیگیت ، طعم معنوی دارند .

 

+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم فروردین 1385ساعت 14:48 توسط سپنتا |

 

می گفت عا شقم ، دوستش دارم و بدون او هيچم و برای او زنده هستم...
او رفت و تنها ماند ....
زندگی کرد و معشوق را فراموش کرد...
از او پرسیدم از عشق چه می دانی ؟ برایم از عشق بگو....
گفت:عشق اتفاق است بايد بشينی تا بیفتد!!!
گفت:عشق آسو دگيست ,خيال است...خيالی خوش...
گفت:ماندن است ....فرو رفتن در خود است....
گفت:خواستن و گرفتن و برای خود کردن است....
گفت: عشق ساده ست ، همين جاست دم دست و دنيا پر شده از عشقهای زود....
گفت: عشق دروغی بیش نیست....

*********************************

گفتم: تو عاشق نبودی و نیستی........
گفتم:عشق یک ماجراست ، ماجرایی که باید آن را بسازی....
گفتم:عشق درد است ...
گفتم:عشق رفتن است عبور است ، نبودن است...
گفتم: عشق تضاد است....
گفتم:عشق جستجوست ، نرسیدن است...... نداشتن و بخشیدن است....
گفتم:عشق آغاز است , دیر است و سخت است....
گفتم:عشق زندگیست ولی از یه نوع دیگه.....

**********************************
به فکر فرو رفت و گفت عاشق نبوده ام ...
گفتم عشق راز است ....
راز بین من و توست و بر ملا نمی شود ....
هیچ وقت پایان نمی یابد . مگر به مرگ.....
آهی سردی کشید....
دیگه هیچی نگفت....
سرشو انداخت پائین و آروم از پیشم رفت.....
**
 
+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم فروردین 1385ساعت 19:45 توسط سپنتا |

 
سحر, كه نسترن سرخ باغ همسايه
فرستد از لب ايوان به آفتاب درود
وآبشار غرلهاي شاد گنجشكان
ز اوج سبز درختان,به كوچه مي ريزد
و خانه از نفس گرم ياس لبريز است
من از سرودن يك شعر تازه مي آيم
كه ذره ذره وجودم در آن ترانه تلخ
به هاي هاي غريبانه اشك ريخته اند
*
كنار نسترن سرخ باغ همسايه
من از ستاره شفاف صبح مي پرسم:
((تو شعر مي داني؟))
ستاره جاي جواب
به بي تفاوتي آفتاب مي نگرد
*
((تو هيچ مي بيني؟))
                   -دوباره مي پرسم-
ستاره اما از دشت بي كرانه صبح
به من - چو گم شده اي در سراب – مي نگرد!
*
نگاه كن!
مرا مصاحب گنجشك هاي شاد مبين!
مرا مشاعر گلبرگ هاي ياس مدان!
كه من تمامي شب,
در آن كرانه دور,
ميان جنگل آتش
          ميان چشمه خون
به زير بال هياهوي مرگ زيسته ام
و تا سپيده صبح
به سرنوشت سياه بشر گريسته ام!
*
((- تو هيچ مي گريي؟))
                   - باز از ستاره مي پرسم –
ستاره – اما- با ديدگان اشك آلود
به پرسشي كه ندارد جواب مي نگرد!
*
-((بگو
صداي من به كسي مي رسد در آن سوي شب؟
بگو, كه نبض كسي ميزند در آن بالا؟))
ستاره مي لرزد!
-((بگو!
          مگر تو بگويي
                   در اين رواق ملال
كسي چون من به نماز شكايت ايستاده است؟))
ستاره مي سوزد
ستاره مي ميرد
و من تكيده و غمگين به راه مي افتم
و آفتاب همان گونه سر كش و مغرور
به انهدام جهان خراب مي نگرد....
 
                                                                      >>فريدون مشيري<<
 
+ نوشته شده در چهارشنبه نهم فروردین 1385ساعت 17:26 توسط سپنتا |

 
واي ، باران
باران ؛
شيشه ي پنجره را باران شست
 از دل من اما
چه
كسي نقش تو را خواهد شست ؟
----------------------------------------------------
در ميان من و تو فاصله هاست
گاه مي انديشم
مي تواني تو به لبخندي اين فاصله را برداري
------------------------------------------
و تو چون مصرع شعري زيبا
سطر برجسته اي از زندگي من هستي
-----------------------------------------------------
مي تواني تو به من
زندگاني بخشي
يا بگيري از من
آنچه را مي بخشي
----------------------------------------------
تو به اندازه ي تنهايي من خوشبختي
من به اندازه ي زيبايي تو غمگينم
------------------------------------
چه كسي خواهد ديد
مردنم را بي تو ؟
بي تو مردم ، مردم
گاه مي انديشم
خبر مرگ مرا با تو چه كس مي گويد ؟
آن زمان كه خبر مرگ مرا
از كسي مي شنوي ، روي تو را
كاشكي مي ديدم
شانه بالازدنت را
بي قيد
 دادن دستت كه و تكان
مهم نيست زياد
و تكان دادن سر را
عجيب !‌عاقبت مرد؟ كه
افسوس
کاشکی مي ديدم
من به خود مي گويم:
چه كسي باور كرد
 جان مرا جنگل
آتش عشق تو خاكستر كرد ؟
-----------------------------------------------------
آه مگذار ، كه دستان من آن
اعتمادي كه به دستان تو دارد به فراموشيها بسپارد
 
                                                                                                   حمید مصدق
+ نوشته شده در سه شنبه هشتم فروردین 1385ساعت 16:56 توسط سپنتا |