تبليغاتX
همه ي عمر دير رسيديم
 

روزگاری بود ميوه اش فتنه، خوراکش مردار، زندگی اش آلوده، سايه های ترس شانه های بردگان را می لرزاند. تازيانه ستم، عاطفه را از چهره ها می سترد. تاريکی، در اعماق تن انسان زوزه می کشيد و دخترکان بی گناه، در خاک سرد زنده به گور می شدند. و در اين هنگام بود که محمد (ص) بر چکاد کوه نور ايستاد و زمين در زير پاهای او استوار گرديد.

 

 

«اِقرَأ باِسم رَبِّک اَلُّذِی خَلََقَ» عيد رسالت و جشن برگزيدگی و برانگيختگی پيامبر بزرگ اسلام، حضرت محمد مصطفی (ص) بر جهان و جهانيان مبارک باد.

 

+ نوشته شده در دوشنبه سی ام مرداد 1385ساعت 20:48 توسط سپنتا |

 
از بزرگمهر پرسيدند : والاترين موهبت از جانب خداوند كدام است ؟
 
پاسخ داد : « خرد طبيعي »
پرسيدند : اگر آن نباشد ؟
گفت : « ادب » كه سيرتهاي نكوهيده و عادت هاي ناپسند را بپو شاند .
گفتند : اگر آن هم نباشد ؟
گفت :« خوي خوش » كه با مردمان مدارا كند .
گفتند : اگر چنين صفتي هم نباشد ؟
گفت : هيچ چيز بهتر از مرگ نيست ،
 زيرا وجود چنين فردي نه فايده اي براي خود و نه سودي براي ديگران دارد .
 
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1385ساعت 20:23 توسط سپنتا |

 

مردي مي آيد از تبار نور، از تبار عاشقان و شوريدگان. مردي که محمد (ص) از گل خنده هاي نگاه او نشاط مي يابد و ابوطالب در نيمه شب هاي بيداري دل، با او راز دل مي گويد و فاطمه بنت اسد باغ چشمانش را به روي او مي گشايد تا گل شادماني را آبشار لبخند او شکوفا کند. مردي که طلوع مهرانگيز نگاهش ديگر بار حلاوت وصال و عشق را در چشمه لايزال به جان پاکان مي نوشاند و پياله حيات عاشقان از نگاهش لبريز مي شد. علی، فصيح ترين شعر حيات و زيباترين آواز آفرينش بود.

 

 

فرخنده میلاد کعبه زاد حماسه و مهرورزی، مولود کعبه،  مولی الموحدین

حضرت علی بن ابیطالب علیه السلام و روز پدر بر ییروانش خجسته باد.

 

+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم مرداد 1385ساعت 12:48 توسط سپنتا |

 

اگر آدمی خود را چنين ببيند که خدا او را ميبيند ،

موجودی تابناک ميشود به زمان به مرگ به زندگی .

زيرا خداوند انسان را به سيمای خود و شبيه خود آفريد

يعنی از روح خود در او دميد.

پس هر انسانی از خداست

و قابليت انجام هر ناممکن را دارد ،

تا حد معجزه آدمی قادر است و موفق ،

اگر ايمانی به اندازه يقين به خدا داشته باشد

خدايم!

مرا متبرک گردان تا چون گل ها که به خورشيد رو می کنند پيوسته به تو رو کنم.

باشد که گلی شوم در باغچه ی تو.

و عطر من شادی کوچکی به زندگی کسانی که از شادی محرومند،ببخشد.

 

+ نوشته شده در یکشنبه هشتم مرداد 1385ساعت 21:10 توسط سپنتا |

 

يادم باشد جواب كين را با كمتر از مهر وجواب دو رنگي را با كمتر از صداقت ندهم
يادم باشد بايد در برابر فريادها سكوت كنم و براي سياهي ها نور بپاشم
يادم باشد از چشمه، درسِِ خروش بگيرم و از آسمان درسِ پـاك زيستن
يادم باشد سنگ خيلي تنهاست…
يادم باشد بايد با سنگ هم لطيف رفتار كنم مبادا دل تنگش بشكند
يادم باشد براي درس گرفتن و درس دادن به دنيا آمده ام … نه براي تكرار اشتباهات گذشتگان ….
يادم باشد زندگي را دوست دارم ….
يادم باشد هر گاه ارزش زندگي يادم رفت در چشمان حيوان بي زباني كه به سوي قربانگاه مي رود زل بزنم تا به مفهوم بودن پي ببرم ….
يادم باشد مي توان با گوش سپردن به آواز شبانه دوره گردي كه از سازش عشق مي بارد به اسرار عشق پي برد و زنده شد ….
يادم باشد سنجاقك هاي سبز قهر كرده  و از اينجا رفته اند… بايد سنجاقك ها را پيدا كنم
يادم باشد معجزه قاصدكها را باور داشته باشم ….
يادم باشد گره تنهايي و دلتنگي هر كس فقط به دست دل خودش باز مي شود …
يادم باشد هيچگاه از راستي نترسم و نترسانم ….
يادم باشد زنده ام … 
 

+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم مرداد 1385ساعت 20:33 توسط سپنتا |

 

خسته ام از این کویر، این کویر کور و پیر
این هبوط بی دلیل، این سقوط ناگزیر
 
آسمانِ بی هدف، بادهای بی طرف
ابرهای سر به راه، بیدهای سر به زیر
 
ای نظارۀ شگفت، ای نگاه ناگهان!
ای هماره در نظر، ای هنوز بی نظیر!
 
آیه آیه ات صریح، سوره سوره ات فصیح!
مثل خطی از هبوط، مثل سطری از کویر
 
مثل شعر ناگهان، مثل گریه بی امان
مثل لحظه های وحی، اجتناب ناپذیر
 
ای مسافر غریب، در دیار خویشتن
با تو آشنا شدم، با تو در همین مسیر!
 
از کویر سوت و کور، تا مرا صدا زدی
دیدمت ولی چه دور! دیدمت ولی چه دیر!
 
این تویی در آن طرف، پشت میله ها رها
این منم در این طرف، پشت میله ها اسیر
 
دست خستۀ مرا، مثل کودکی بگیر!
با خودت مرا ببر، خسته ام از این کویر!
 قیصر امین پور  
     
+ نوشته شده در دوشنبه دوم مرداد 1385ساعت 21:18 توسط سپنتا |