تبليغاتX
همه ي عمر دير رسيديم

 

در يكي از افسانه هاي صحرايي حكايت مردي آمده كه مي خواهد به آبادي ديگر نقل مكان كند و اثاثش را روي شتر مي گذارد : قاليچه ها ، وسايل پخت و پز ، چمدان پر از لباس و...


و حيوان همه اينها را تحمل مي كند . مرد وقتي مي خواست حركت كند ، به ياد يك پر آبي رنگ زيبا افتاد كه پدرش به او داده بود . رفت پر را پيدا كرد و اورد و روي شتر گذاشت . شتر در زير سنگيني اين بار فرود افتاد و مرد .


حتما آن مرد با خود فكر كرده :
- شترم حتي نتوانست وزن يك پر را تحمل كند !


گاهي ما درباره ديگران همين فكر را مي كنيم ... بدون اينكه بفهميم يك شوخي كوچك ما حكم همان قطره اي را دارد كه كاسه صبر شخصي را لبريز مي كند . 

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم شهریور 1385ساعت 13:23 توسط سپنتا |

 

گفت : كسي دوستم ندارد. ميداني چقدر سخت است اين كه كسي دوستت نداشته باشد؟
 
تو براي دوست داشتن بود كه جهان را ساختي. حتي تو هم بدون دوست داشتن... !
 
خدا هيچ نگفت.
 
گفت : به پاهايم نگاه كن! ببين چقدر چندش آور است. چشم ها را آزار مي دهم. دنيا را كثيف ميكنم. آدم هايت از من ميترسند. مرا ميكشند براي اينكه زشتم. زشتي جرم من است.

 
خدا هيچ نگفت.
 
گفت : اين دنيا فقط مال قشنگ هاست.مال گل ها و پروانه ها‚مال قاصدك ها‚ مال من نيست.
 
خدا گفت : چرا مال تو هم هست.
 
دوست داشتن يك گل‚ دوست داشتن يك پروانه يا قاصدك كار چندان سختي نيست.
 
اما دوست داشتن يك سوسك‚ دوست داشتن تو كاري دشوار است.
 
دوست داشتن كاري است آموختني؛ و همه رنج آموختن را نمي برند.
 
ببخش كسي را كه تو را دوست ندارد.زيرا كه هنوز مؤمن نيست. زيرا كه هنوز دوست داشتن را نياموخته. او ابتداي راه است.
 
مؤمن دوست دارد. همه را دوست دارد.زيرا همه از من است. و من زيبايم. من زيبائيم‚

چشم هاي مؤمن جز زيبا نميبينند. زشتي در چشم هاست. در اين دايره هرچه كه هست‚نيكوست.
 
آ
ن كه بين آفريده هاي من خط كشيد‚ شيطان بود. شيطان مسئول فاصله هاست.
 
حالا قشنگ كوچكم! نزديكتر بيا و غمگين نباش.
 
قشنگ كوچك حرفي نزد و ديگر هيچگاه نينديشيد كه نازيباست.

  نويسنده :عرفان نظر آهاري    

 چلچراغ               

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم شهریور 1385ساعت 19:5 توسط سپنتا |

 

سلام داداشیا و آبجیای گل و گلاب. امیدوارم حال و احوالتون خوب باشه و زندگی به کام و فراموش نکنید که این اتفاق خود به خودی نمی افته. فراموش نکنید، هنر شما اینه که ناکامی رو مبدل به خوشی کنید. لابد می گید احیانا نفس سپنتا از جای گرم در میاد. اما منم دارم می جنگم. میاین همه دست به دست به دست بدیم و با هم بجنگیم؟

این همه دوست خوب یه طرف و مشکلاتی که قراره از پا در بیان یه طرف، نیازمند تجربه هایی هستیم که هیچکدوم مفت به دست نیاوردیم. اما ارزشمندترین هدیه اونه که به سختی بهش برسیم. اگه اونارو به هم هدیه کنیم ارزش واقعی دوستی رو نشون دادیم.

بگذریم، این ترانه از آلبوم لب خاموش شکیلاست که واقعا قشنگ خونده. دست شاعرشم که نمیدونم کیه درد نکنه:

در اين دنيا تک و تنها شدم من
گياهي در دل صحرا شدم من

چو مجنوني که از مردم گريزد
شتابان در پي ليلا شدم من

چه بي اثر مي خندم
چه بي ثمر مي گريم

به ناکامي چرا رسوا شدم من
چرا عاشق چرا شيدا شدم من

من آن دير آشنا را مي شناسم
من آن شيرين ادا را مي شناسم

محبت بين ما کار خدا بود
از اينجا من خدا را مي شناسم



به ناکامي چرا رسوا شدم من
چرا عاشق چرا شيدا شدم من

خوشا روزي که اين دنيا سر آيد
قيامت با قيام محشر آيد

بگيرم دامن عدل الهي
بپرسم کام عاشق کي بر آيد

چه بي اثر مي خندم
چه بي ثمر مي گريم

به ناکامي چرا رسوا شدم من
چرا عاشق چرا شيدا شدم من

      یا علی     

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیستم شهریور 1385ساعت 21:3 توسط سپنتا |

 

اي سوار صبح ظهور! بياييد كه ديگر دير است. دير از آن رو كه جانمان را ديگر تاب تحمل دوري شما نيست. بياييد و نگاه قبيله انتظار را، از سر راه برداريد. آقا! شما دعا كنيد، كه دعاي فرج بر زبان شما خوش تر است.

 

ميلاد گل نرگس در آفتابی ترین روز خلقت مبارک.

 

+ نوشته شده در جمعه هفدهم شهریور 1385ساعت 18:52 توسط سپنتا |

 

زندگی زد،آدم رقصید
آدم رقصید،زندگی عرق کرد.
زندگی عرق کرد،آدم چایید.

آدم چایید،زندگی تب کرد.
زندگی تب کرد،آدم لرزید.
آدم لرزید،زندگی ترک برداشت.
زندگی ترک برداشت،هیچ کس درد آدم را نفهمید...

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم شهریور 1385ساعت 19:56 توسط سپنتا |

+ نوشته شده در سه شنبه هفتم شهریور 1385ساعت 20:31 توسط سپنتا |

 

همه عمر بر ندارم سر از اين خمار مستي
كه هنوزمن نبودم كه تودردلم نشستي
 
تو نه مثل آفتابي كه حضور و غيبت افتد
دگران روند وآيند وتو همچنان كه هستي
 
چه حكايت از فراقت كه نداشتم وليكن
تو چوروي باز كردي در ماجرا ببستي
 
نظري به دوستان كن كه هزار بار از آن به
كه تحيتي نويسي و هديتي فرستي
 
دل دردمند مارا كه اسير توست يارا
به وصال مرهمي نه چوبه انتظار خستي
 
نه عجب كه قلب دشمن شكني به روز هيجا
تو كه قلب دوستان ره به مفارقت شكستي
 
برو اي فقيه دانا به خداي بخش مارا
تو و زهد و پارسايي،من و عاشقي و مستي
 
دل هوشمند بايد كه به دلبري سپاري
كه چو قبله ايت باشد به از آن كه خود پرستي
 
چو زمام بخت ودولت نه به دست جهد باشد
چه كنند اگر زبوني نكنند و زير دستي
 
گله از فراق ياران و جفاي روزگاران
نه طريق توست سعدي كم خويش گيرو رستي

       سعدی       

 

+ نوشته شده در چهارشنبه یکم شهریور 1385ساعت 20:32 توسط سپنتا |