تبليغاتX
همه ي عمر دير رسيديم

 

این متن  E-Mail یکی از اعضای گروه اینترنتی ترانه ها برای گروهه، من که خوندم و خیلی خیلی به دلم نشست. شما هم اگه حوصله کنید و بخونید، ضرر نداره. خیلی چیزا یادتون میاد، چیزایی که من به شخصه خیلیاشو فراموش کردم، زیاد پرحرفی نکنم. بخونید:

 

 گاه و بیگاه دلم بد جوری برای خدا تنگ میشه، یه وقتایی دلم میخواد بهم وقت بده و تو یه جلسه خصوصی دو نفره درد دلامو بشنوه . اون منو از ملاقاتش به خاطر نگرفتن وقت قبلی محروم نمیکنه. هیچ وقت اسمم برای صحبت با اون وارد لیست انتظار نمیشه که معلوم نیست کی نوبت به من برسه ، محاله ، محاله ممکنه بهم بگه نمیپذیرمت .

خیلی بزرگواره ، با وجودی که بالاترین مقام این دنیای شلوغه ، هیچ وقت منتظرم نمیذاره . گاهی اوقات براش نامه مینویسم و میدونم که نامه هامو بی جواب نمیذاره . وقتی توی دفتر خاطراتم نامه هامو مرور میکنم میبینم که حتی یه دونش هم بی جواب نمونده .

شبای پیش که تا دمیدن صبح مهمونش بودم ، با هم یه قول و قراری گذاشتیم ، اون به من قول داد همیشه مراقبم باشه و کمتر از عالی ترین بهم نده و من بهش قول دادم ، حتی اگه دل بیقرارم در حسرت آرزویی بال بال میزد و شوق استجابت دعایی به آتشم میکشید با تموم وجودم بدون ذره ای تردید ، اول بگم اجازه خدایا ؟ بارالها ! تو اجازه میدی؟ تو صلاح میدونی؟

اگه تو ناراضی باشی ، دلم به نارضایتیت راضی نمیشه . میدونم آخه تو دوستم داری ، بیشتر از خودم حتی! وهمیشه برام بهترین ها رو خواستی ، اصلا از خوبی بی انتهای تو ، بد خواستن برای بنده هات محاله .

اعتراف میکنم قول سنگینیه و عمل کردن بهش مثه به زبون آوردنش کار ساده ای نیست . برای همین از خودش خواستم و بهش گفتم : من فقط یه بنده ام . چیزهایی هست که تو میدونی و من هیچ وقت نمیدونستم و شاید هیچ وقت هم نفهمم .

اتفاقاتی می افته که ذهن محدود من قادر به تعبیرش نیست ، چشمای قاصر من قادر به دیدن اون چه پشتش هست ، نیست . دلایلی مخفی هست که شاید برای همیشه مسکوت و مکتوم بمونه . اسراری هست که شاید دونستنش ، فهمیدنش ، تو ظرف ادراک و گمان من نگنجه .

اینو تو میدونی ، پس برای لحظه های دشوار ، به من قدرت و تحملش رو ببخش.

منو به اون نقطه برسون که همیشه یادم بمونه ، همه چیز از سوی تو خیر مطلقه ، حتی اگه ظاهری دردناک، دشوار و عذاب اور داشته باشه .

گاهی اوقات آرزوهایی داشتم و تو زیر نامه آرزوهام نوشتی "نه" راستش اولش دلم میگرفت ، حس خوبی نداشتم . با خودم میگفتم برای همه " آره " برای من " نه " ؟!! منو ببخش که یه وقتایی از سر بی صبری و ناشکیبایی ، تو خلوت وتنهاییم ازت میپرسیدم آخه چرا ؟ وقتایی که هر چی فکر میکردم ، فکراسیر خاکم به هیچ جا نمیرسید ، دنبال دلیل میگشتم ودلیلی پیدا نمیکردم ،پیش می اومد که با یه بغض توی گلوم تکرار کنم ، اخه برای چی ؟ مگه من بنده تو نیستم ؟ چی میشه اگه .....؟

یه وقتایی از سر بی حوصلگی و فراموشکاری بهت گله میکردم . چقدر از بزرگواریت شرمنده ام ، که منو در تموم لحظات ناشکریم ، توی تموم لحظات خشم بی جایم ، توی تموم لحظه های بی صبریم ، با محبت تحمل کردی ، نه تنبیهم کردی ، نه حتی ذره ای محبتت رو ازم دریغ کردی .

توی تنها ترین لحظات تنهاییم ، درست همون موقعی که فکر میکردم دیگه هیچ کس نیست ، وقتی احساس میکردم تنهایی توی گور را میفهمم ، برام یه نشونه میفرستادی که من خودم باهاتم تا آخرین لحظه ، برای تموم لحظه هات همراهتم و چند بار باران رحمت تو در اوج تنهایی هام از پنجره اتاق سرک کشید و صدام کرد و با محبت تموم اشکهامو پاک کرد . من که میدونم این دست مهر تو بود به شکل باران !

من تنها بنده تو نبودم اما یه لحظه هم تنها رهام نکردی ، فراموشم نکردی . تو تنها خدای من بودی اما من بارها ........

تو تنها و محکم ترین قوت قلب دل تنهام توی طوفان های زندگیم ، تو ابتدا واصل آرامشم ، تو از من به من نزدیک تر بودی ، نمیدونم که چطور گاهی اوقات چشمای غافلم ندیدت ، اما تو هیچ وقت حتی لحظه ای ترکم نکردی.

روزهایی بود که فکر میکردم با من قهری یا فراموشم کردی ، تو حتی در همون لحظه ها، با همون فکراشتباه که از به خاطر آوردنش شرمنده میشم ، از من قهر نکردی.

من دوستت دارم ، منو ببخش اگه قولم مثل خودم کوچیکه ، اما دلم به بزرگی بی حد تو خوشه و پشتم به کمکهای تو گرم . از تو سپاسگزارم که با بزرگواری همیشه کمکم کردی.

تو همونی که هر وقت ازت یاد کردم ، بهم امید بخشیدی ، توی یادت یه چیزی هست که منو زیر و رو میکنه ،غصه هامو میشوره و دلشکستگی هامو ترمیم میکنه . چیزی که در هیچ چیز غیر از یاد تو نیست . هر وقت خواستم ببینمت ، بی درنگ با مهربونی ، در رو به روم باز کردی ، نگاه نکردی گناهکارم ، حذفم نکردی .

من همیشه دست خالی دیدنت اومدم ، تو همیشه با دست پر روانه ام کردی . هر وقت صدات کردم طوری بهم جواب دادی که انگار مدتهاست منتظرم بودی. هر وقت گیج و سر در گم، ندونسته سر از بیراهه درآوردم ، خودت صدام کردی. گاهی با تلنگر اتفاقات ساده روزمره ، منو از ادامه یه راه غلط منع کردی .

حتی اون موقع که ازم مکدر بودی با بزرگواری آبروم رو حفظ کردی .

تو همیشه خدا بودی ومن همیشه کمتر از یه بنده.

به من از صفات و ذاتت بالهایی ببخش تا جسم خاکی من به روح آسمانی تو نزدیکتر بشه.

خدایا میخوام هر قدم کوچکی که بر میدارم گامی باشه که من رو به تو نزدیکتر میکنه.

به حافظه ام قدرتی ببخش تا اجازه گرفتن از تو رو هیچ وقت از خاطر نبره ، به اراده ام همتی ببخش ، تا استوار بر این عهد پا برجا بمونه.

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم مهر 1385ساعت 21:35 توسط سپنتا |

 

ديروز شيطان را ديدم. در حوالي ميدان بساطش را پهن كرده بود؛ فريب مي‌فروخت. مردم دورش جمع شده‌ بودند،‌ هياهو مي‌كردند و هول مي‌زدند و بيشتر مي‌خواستند.
توي بساطش همه چيز بود: غرور، حرص،‌دروغ و خيانت،‌ جاه‌طلبي و ... هر كس چيزي مي‌خريد و در ازايش چيزي مي‌داد. بعضي‌ها تكه‌اي از قلبشان را مي‌دادند و بعضي‌ پاره‌اي از روحشان را. بعضي‌ها ايمانشان را مي‌دادند و بعضي آزادگيشان را.
شيطان مي‌خنديد و دهانش بوي گند جهنم مي‌داد. حالم را به هم مي‌زد. دلم مي‌خواست همه نفرتم را توي صورتش تف كنم.
انگار ذهنم را خواند. موذيانه خنديد و گفت: من كاري با كسي ندارم،‌فقط گوشه‌اي بساطم را پهن كرده‌ام و آرام نجوا مي‌كنم. نه قيل و قال مي‌كنم و نه كسي را مجبور مي‌كنم چيزي از من بخرد. مي‌بيني! آدم‌ها خودشان دور من جمع شده‌اند.
جوابش را ندادم. آن وقت سرش را نزديك‌تر آورد و گفت‌: البته تو با اينها فرق مي‌كني.تو زيركي و مومن. زيركي و ايمان، آدم را نجات مي‌دهد. اينها ساده‌اند و گرسنه. به جاي هر چيزي فريب مي‌خورند.
از شيطان بدم مي‌آمد. حرف‌هايش اما شيرين بود. گذاشتم كه حرف بزند و او هي گفت و گفت و گفت.


ساعت‌ها كنار بساطش نشستم تا اين كه چشمم به جعبه‌اي عبادت افتاد كه لا به لاي چيز‌هاي ديگر بود. دور از چشم شيطان آن را برداشتم و توي جيبم گذاشتم.
با خودم گفتم: بگذار يك بار هم شده كسي، چيزي از شيطان بدزدد. بگذار يك بار هم او فريب بخورد.
به خانه آمدم و در كوچك جعبه عبادت را باز كردم. توي آن اما جز غرور چيزي نبود. جعبه عبادت از دستم افتاد و غرور توي اتاق ريخت. فريب خورده بودم، فريب. دستم را روي قلبم گذاشتم،‌نبود! فهميدم كه آن را كنار بساط شيطان جا گذاشته‌ام.
تمام راه را دويدم. تمام راه لعنتش كردم. تمام راه خدا خدا كردم. مي‌خواستم يقه نامردش را بگيرم. عبادت دروغي‌اش را توي سرش بكوبم و قلبم را پس بگيرم. به ميدان رسيدم، شيطان اما نبود.
آن وقت نشستم و هاي هاي گريه كردم. اشك‌هايم كه تمام شد،‌بلند شدم. بلند شدم تا بي‌دلي‌ام را با خود ببرم كه صدايي شنيدم، صداي قلبم را.
و همان‌جا بي‌اختيار به سجده افتادم و زمين را بوسيدم. به شكرانه قلبي كه پيدا شده بود .

همين !!!!!!


 

+ نوشته شده در جمعه بیست و یکم مهر 1385ساعت 21:20 توسط سپنتا |

 

شب، نيمه جان و بي نفس چادر سياه خود را جمع مي كند. در فلق، شادماني بر پا است. زمين در انتظار كاروان نور و معنويت پاي كوبي مي كند. عطر ماه رمضان، دل هاي عاشق را باز سوداگر عرصه عشق بازي با خدا كرده است.

حلول ماه مبارک رمضان، طلوع خورشيد بندگي و بهار جان ها مبارك!

 

هبوط

 

از بهشت‌ كه‌ بيرون‌ آمد، دارايي‌اش‌ فقط‌ يك‌ سيب‌ بود. سيبي‌ كه‌ به‌ وسوسه‌ آن‌ را چيده‌ بود.و مكافات‌ اين‌ وسوسه‌ هبوط‌ بود.فرشته‌ها گفتند: تو بي‌ بهشت‌ مي‌ميري. زمين‌ جاي‌ تو نيست. زمين‌ همه‌ ظلم‌ است‌ و فساد. و انسان‌ گفت: اما من‌ به‌ خودم‌ ظلم‌ كرده‌ام...
 

زمين‌ تاوان‌ ظلم‌ من‌ است. اگر خدا چنين‌ مي‌خواهد، پس‌ زمين‌ از بهشت‌ بهتر است.خدا گفت: برو و بدان‌ جاده‌اي‌ كه‌ تو را دوباره‌ به‌ بهشت‌ مي‌رساند، از زمين‌ مي‌گذرد، از زميني‌ آكنده‌ از شر و خير، از حق‌ و از باطل، از خطا و از صواب؛ و اگر خير و حق‌ و صواب‌ پيروز شد، تو بازخواهي‌ گشت. وگرنه...


و فرشته‌ها هم‌ گريستند.اما انسان‌ نرفت. انسان‌ نمي‌توانست‌ برود. انسان‌ بر درگاه‌ بهشت‌ وامانده‌ بود. مي‌ترسيد و مردد بود.و آن‌ وقت‌ خدا چيزي‌ به‌ انسان‌ داد. چيزي‌ كه‌ هستي‌ را مبهوت‌ كرد و كائنات‌ را به‌ غبطه‌ واداشت.انسان‌ دست‌هايش‌ را گشود و خدا به‌ او «اختيار» داد.خدا گفت: حال‌ انتخاب‌ كن. زيرا كه‌ تو براي‌ انتخاب‌ كردن‌ آفريده‌ شدي. برو و بهترين‌ را برگزين‌ كه‌ بهشت‌ پاداش‌ به‌ گزيدن‌ توست.عقل‌ و دل‌ و هزاران‌ پيامبر نيز با تو خواهد آمد تا تو بهترين‌ را برگزيني.و آنگاه‌ انسان‌ زمين‌ را انتخاب‌ كرد. رنج‌ و نبرد و صبوري‌ را.

و اين‌ آغاز انسان‌ بود.

 

+ نوشته شده در پنجشنبه ششم مهر 1385ساعت 13:16 توسط سپنتا |