تبليغاتX
همه ي عمر دير رسيديم

 

زمان مي گذرد
زمانه نيز هم

کودک مي شوي
جوان هستي و جواني نمي کني
مي گذري
پير ميشوي
ميماني!
باز هم در پي گمشده اي هستي

که با تو هست و نيست...

گوشه گوشه ي اين دل خراب سرشار از عطر توست ، عزيز دل.

سلام دوستان

 

امشب از یلدا نوشته بودم، تبریک شب یلدا، پستش هم کرده بودم. اما چشمم به خبری خورد که خشکم زد.

ناصر رفت . . .

ناصر عبدللهي رفت و صداي قشنگش موند.

تا ۲ روز پیش خبر دادن که حالش داره رو به بهبودی میره، اما امروز ظهر

 

ناصر عبداللهي، خواننده پاپ كشورمان ظهر امروز در بيمارستان شهيد هاشمي‌نژاد تهران درگذشت.

به گزارش فارس، «ناصرعبدالهي» خواننده‌ معروف ترانه «ناصريا» بامداد سوم آذر ماه در بيمارستان خليج فارس بندرعباس به دليل مشكل كليوي و از كار افتادن كليه‌ بستري شد و سپس به كما رفت و بعد از چند روز به بيمارستان شهيد محمدي بندرعباس منتقل و در بخش ICU اين بيمارستان بستري شد و سپس به تهران منتقل شد. وي ظهر امروز در بيمارستان شهيد هاشمي‌نژاد تهران درگذشت.

بنابر اين گزارش در ملاقات ديروز «اميدوار رضايي» رئيس كميسيون بهداشت و درمان مجلس از اين هنرمند علت به كما رفتن وي را ضربه وارده به سر بر اثر زمين خوردگي اعلام كرد.

«ناصر عبداللهي» دهم دي ماه 1349 در محله مسجد بلال بندرعباس متولد شد. وي فرزند سوم خانواده بود و چهار فرزند به نام‌هاي نويد، نازنين، نامي و نينا دارد.

پيكر مرحوم «ناصر عبداللهي» از مقابل تالار وحدت تشييع مي‌شود كه زمان آن متعاقبا اعلام خواهد شد.

برای این خواننده خوبمون که حالا دیگه کنارمون نیست ولی یادش با ماست آمرزش میطلبیم و برای بازماندگانش تسلی خاطر.  لطفا براش فاتحه بخونید

 پیشاپیش شب یلدا روبهتون تبریک میگم

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم آذر 1385ساعت 18:33 توسط سپنتا |

 

سلام دوستان

امیدوارم حالتون خوب باشه.

چند روز پیش داشتم رادیو جوان گوش میدادم، یه ترانه با صدای شهاب حسینی (دکلمه) پخش کرد به اسم "پسرک روزنامه فروش" که خیلی نظرمو به خودش جلب کرد، بد ندیدم بذارمش اینجا تا شما هم بخونید:

 

طفلکی روزنامه هاش ریخت
باز یه بد شانسی دیگه
پسرک بازم زمین خورد
باز تو کفشاش پر ریگه

کفشای کهنه و پارش
دوباره اونو زمین زد
باز لباساش پر گِل شد
توی روز برفی و بد

اما این بار جای گریه
پسرک پاشد و خندید
خبر روزنامه هاشو
واسه اولین دفعه دید

تا حالا روزنامه ها شو
وا نکرده بود، بخونه
اون فقط روزنامه می فروخت
آخ، چه بیرحمه زمونه

تیترای روزنامه هاشو
که همه خیس شده بودن
داشت بلند بلند می خوند که
دورشو مردم پوشوندن

یه نگاه کرد دید که مردم
هر کدوم یه چیزی می گن
بعد چند لحظه دوباره
می گذرن از اون و میرن

کاغذای خیسو برداشت
یه گوشه نشست و خندید
اما از خنده ی تلخش
دل صد تا گریه لرزید

تا حالا روزنامه ها شو
وا نکرده بود، بخونه
اون فقط روزنامه می فروخت
آخ، چه بیرحمه زمونه

سر اون چارراه سرد
ندید اونو دیگه هیچ کس
آدمای توی این شهر
نمی گیرن از کسی درس

تیتر رونامه ها این شد
یه کوچولو تا خدا رفت
طفلکی روزنامه هاش ریخت
پسرک چه بی صدا رفت!

+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم آذر 1385ساعت 17:30 توسط سپنتا |

 

●اگر کسی یک بار خود را به خوبی مطالعه و مرور کند، تمام کتابهای جهان را خوانده است!
●اشتباه نکردن ستودنی نیست، در اشتباه نماندن ستودنی است!
●زیبایی نه در سیما، بلکه نوری در دل است!
●خوشبخت ترین موجود کسی است که خوشبختی را در خانه خود جستجو کند!
●به آسانی میشود در دفترچه تلفن کسی جایی پیدا کرد، ولی به سختی میشود در قلب او جایی پیدا کرد!
●برای سرکوب باطل، هنرمندانه ترین روش، ستایش از حق است!
●وجدان بعد از باز نشستگی، حقوق بگیر شیطان میشود!
●نوآوری فی نفسه محترم نیست، چه کسی میگوید یک رذیلت تازه بهتر از یک فضیلت قدیمی است؟
●لطفی بکن، ولی توقع جبران آن را نداشته باش!
●تصمیم های خداوند اسرارآمیز، اما همواره به سود ما میباشد!
●موفقیت سفر است، مقصد نیست!
●دل معبد فرشتگان است به شیطان اجاره اش ندهید!
●قلب کودک تحقیر شده، به بمبی است که فردا منفجر میشود!
●حق تقدم همیشه با کسی است که حق را مقدم داشته است!
●دقت اول، از پشیمانی آخر، جلوگیری میکند!
●دوستی هم همانند عشق، حتما باید دوطرفه باشد!
●روح در سکوت سخن می گوید!
●خشنود ساختن همگان محال است!
●یک انسان خردمند! فرصتها و شانسها را می سازد، نه اینکه در انتظار آنها بنشیند!
هر کجای زمین را که مایلی بکن،گنجی خواهی یافت، البته به شرط اینکه با ایمان یک کشاورز، زمین را بکنی!

 
                                                      برگرفته از مجله روزهای زندگی
 
+ نوشته شده در شنبه هجدهم آذر 1385ساعت 18:31 توسط سپنتا |

 

لیلی سبوی عشقی بود که مجنون کامی از او نگرفت
سبوی لیلی, پیش از رسیدن به ساحل سرخ مجنون شکست
شکست و
قصه ی تشنه کامان ابدی شد
سالهاست که سبوی لیلی می شکند
و مجنون ناکام می شود
قصه ی لیلی ومجنون, قصه شکستن سبوست
و نا کامی دل
.......قصه سرخ ابدیت


*****


...بارالها
مرا از حکمتی که گریه نمی آورد
فلسفه ای که نمی خنداند
و عظمتی که در برابر کودکان سرخم نمی کند
دور نگهدار.

 

+ نوشته شده در پنجشنبه نهم آذر 1385ساعت 17:7 توسط سپنتا |